الان تنها دلخوشیم تو این موقعیت اینه ک ی پیانو پیدا کردم میتونم بزنم
اینجا خیلی جالبه دوتا مکان هست تداخل ایستگاه اتوبوس و مترو و قطار باهم هستش، تو هر کدوم پیانو گذاشتن بالاشم نوشتن مث خونه خودتون بزنید...
الان ترم تموم شده، کلاس زبانمم تموم شد، کلاس رقصمم تموم شد، کار هم درخواست دادم معلوم نی بهم ز بزنه
از این خونه هم میخوام جابجا شم هیچی ندارم، بسکه صابخونه هه عوضیه، دلخوشیم همون پیانو عه اونم حوصله ندارم برم بزنم...
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری
کاش ی پیانو داشتم تو خونه هر وقت دلم میگرف
میتونستم بزنم...
بزنم ازین دنیای مزخرف جدا بشم،
دنیای مزخرف زهرمار ک هیچی توش نداره
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری
چند روزه خیلی دلم میخواد بنویسم وقت نمیشه...
ادمایی رو ک میبینم تو خیابون کارتن خوابن گوشه خیابون یا معتادن
مادر پدرشون اگ میدونستن بچه اشون اینجوری میشه واقعا
بدنیا میاوردنش؟
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری
چند روز پیش رفتم مجارستان، بوداپست,ی سری چیزهای خوبی ک دیدم این بود ک دوچرخه و اسکوتر و ازینچیزا خیلی فراگیره اونجا واقعا جالب بودبعد اینکه رستوران ترکی خیلی زیاد بود البته قسمت توریستیرستوران ایرانی ا
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری
ی سرنوشت بنویسم ک من از بچه متنفرم و هرکی بچه بدنیا میاره
برام قابل درک نیست...
این بماند ولی چند روز پیش خبردار شدم ک پسر عمم بچه دار شده
نمیدونم چرا حس خیلی خوبی بهم داد... دوست داشتم...
حتی جالبیشم این بود ک تا بدنیا اومدنشم من حسی نداشتم ولی وقتی فهمیدم بدنیا اومد حس جالبی داشتم
نمیدونم چرا شاید واسه اینکه ی گوشه مغزم ممکنه فکر کنه ادامه باباشه! هرچند ک پسر هم نیست
برچسب:
نویسنده: یوسف اکبری